|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
فروغ فرخزاد
سیمین بهبهانی فریدون مشیری مهدی اخوان ثالث فرخ تمیمی شمس لنگرودی حمید ناصحی ایرج جنتی عطایی حمید رضا عزیزی کمی شبیه فردا سینا حسین زاده نقد ترانه ( مجتبی ) یاسمن گلم علیرضا برنجی :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
شیرینی شعر
شیرینی شعر رو با ذائقه روحتون حس کنین من له شدم پدر
|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 23:8
کوچه تنهایی
کوچه تنهایی کوچه تنهایی من پر شده از سکوت از غم توفانی انسان شکن از در و دیوار آن حادثه میبارد و احساس گنگ حادثه گم شدن اشک در آوار بغض بغض هراس از همه زندگی زندگی یکسره آشوب من این من افسرده ماتمزده ماتم فردا که نمیدانم از آن ذره ای ماتم امروز که بیهوده ام ماتم دیروز که گم شد به همین سادگی **** کوچه تنهایی من خالی است از نگاه از قدم یک رفیق از نفس یک شفیق خسته و تنها به کجا میروم ؟ کیست که همراه من آید به عشق ؟ کیست که بشناسدم ؟ کاش بدانم کسی هست که در کوچه تنهاییم خانه کند عاقبت
|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 21:17
سلام به همه . فریدون مشیری ....... شاعر مهتاب شبان دل های عاشق ما ....... فریدون مشیری ....... کسی که پر کن پیاله را بر لب شجریان تبلور ذهن بی مثال اونه ........ فریدون مشیری ........ کسی که بعد از نیما و شاملو و سپهری و اخوان و او جراغ شعر نو دیگر روشنایی سابق رو نداره ....... این هم یه عاشقانه از او تقدیم به همه شما :
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود |+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 21:41
راز عاشقی
حسین منزوی و شعراش همیشه برام جاذبه داشته ... خدا بیامرزش ... این عاشقانه هم تقدیم به شما :
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست . |+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 19:53
شعر شیرینی از فروغ فرخزاد
شیرینی این حس زیبای فروغ را با احساس عاشقانه تان به لذت بنشینید
ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستهای عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش های لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد... |+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:36
قلب ...
شاید خیال میکنین چون اینجا اسمش شیرینی شعره باید همش شعر منظوم بخونین ! نه !! من عقیده دارم که هر حرف قشنگ و نازی که حرف دل باشه شعره ... این مطلب قشنگو از الیناز عزیزم کش رفتم . می دونم ناراحت نمیشه . بخونین و از شیرینیش لذت ببرین : روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلبمنطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلبهمه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلبقسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهايخالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پيرمرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جايآن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند،شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديمكرد به جاي قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 19:1
یه سلام جدید
سلام به همه من دوباره اومدم بعد از ۲ سال خیلی دلم میخواد بدونم تو این ۲ سال چه خبرا بوده اینجا اما فضولی رو گذاشتم کنار و بلاگای قبلیمو حذف کردم و با این بلاگ شروع کردم . با من باشین ومنتظر شعرای خوشمزه و ناز و جدید |+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 18:47
|