تبليغاتX
شیرینی شعر
شیرینی شعر
شیرینی شعر رو با ذائقه روحتون حس کنین
من له شدم پدر

 تقصیر شما نبود
 می خواستم ، چشم هایم به رنگ فیروزه باشد و
گیسوانم از طلایی ذرت
 بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی
 می خواستم زاده شوم
در اعتدال بنادر آزاد
می خواستم پدر ! چه طور بگویم
 این شرم شرقی قرمز
 کلافه ام کرده ست
می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود
 می خواستی : دکتر شوم ، پدر
همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من
 اما من له شدم پدر
پدر 
 تقصیر شما که نبود ! بود؟

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 23:8 |
کوچه تنهایی

کوچه تنهایی

کوچه تنهایی من پر شده

از سکوت

از غم توفانی انسان شکن

از در و دیوار آن

حادثه میبارد و احساس گنگ

حادثه گم شدن اشک در آوار بغض

بغض هراس از همه زندگی

زندگی یکسره آشوب من

این من افسرده ماتمزده

ماتم فردا که نمیدانم از آن ذره ای

ماتم امروز که بیهوده ام

ماتم دیروز که گم شد به همین سادگی

****

کوچه تنهایی من خالی است

از نگاه

از قدم یک رفیق

از نفس یک شفیق

خسته و تنها به کجا میروم ؟

کیست که همراه من آید به عشق ؟

کیست که بشناسدم ؟

کاش بدانم کسی

هست که در کوچه تنهاییم

خانه کند عاقبت

 

 

 

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 21:17 |

سلام به همه .

فریدون مشیری ....... شاعر مهتاب شبان دل های عاشق ما ....... فریدون مشیری ....... کسی که پر کن پیاله را بر لب شجریان تبلور ذهن بی مثال اونه ........ فریدون مشیری ........ کسی که بعد از نیما و شاملو و سپهری و اخوان و او جراغ شعر نو دیگر روشنایی سابق رو نداره ....... این هم یه عاشقانه از او تقدیم به همه شما :

 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 21:41 |
راز عاشقی
حسین منزوی و شعراش همیشه برام جاذبه داشته ... خدا بیامرزش ... این عاشقانه هم تقدیم به شما :
 
 

 

 

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست

 

 

آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست

 

 

در من طلوع آبی آن چشم روشن

 

 

یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست

 

 

گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت

 

 

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

 

 

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

 

 

از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست

 

 

ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما

 

 

چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست .

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 19:53 |
شعر شیرینی از فروغ فرخزاد

 

شیرینی این حس زیبای فروغ را با احساس عاشقانه تان به لذت بنشینید

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستهای عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد...

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:36 |
قلب ...

شاید خیال میکنین چون اینجا اسمش شیرینی شعره باید همش شعر منظوم بخونین !

نه !! من عقیده دارم که هر حرف قشنگ و نازی که حرف دل باشه شعره ...

این مطلب قشنگو از الیناز عزیزم کش رفتم . می دونم ناراحت نمیشه . بخونین و از شیرینیش لذت ببرین :

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين

قلب را درتمام آن

منطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند.

قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود.

همه تصديق كردند كه

قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با

كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف

قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و

ديگران با تعجب به

قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود .

قسمت‌هايي از

قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي

خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در

بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به

قلب پير

مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين

قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه

كن؛

قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو

عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از

قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از

قلب خود را به من داده است كه به جاي

آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در

قلبم

وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها

بخشي از

قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين

شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه

آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند،

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟


مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير

مرد رفت از

قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم

كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از

قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را

به جاي

قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب

پير مرد به

قلب او نفوذ كرده بود.

شما کجای داستان بودید؟

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 19:1 |
یه سلام جدید

سلام به همه

من دوباره اومدم بعد از ۲ سال

خیلی دلم میخواد بدونم تو این ۲ سال چه خبرا بوده اینجا اما فضولی رو گذاشتم کنار و بلاگای قبلیمو حذف کردم و با این بلاگ شروع کردم .

با من باشین ومنتظر شعرای خوشمزه و ناز و جدید

|+| نوشته شده با حس یه دختر عاشق به نام الیسا در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 18:47 |